هر چه تقلا می کنند انگشتهایم

باز تنهایی

حفره ایی می یابد

 تا سر ریز  شود به خانه های سیاه / خانه های سفید

با صدایی که مدتی مادرم بود

مدتی خودم

و مدتی آواز قناری مرده ایی که هرگز نداشتم . .

. . .

طعم نی لبک . .

طعم شور نی لبک در دهانم

طعم استخوان اسبی قدیمی است

که هنگام گریختن تنها توانست یالش را بردارد

چه می توانستم بکنم

من تنها مهره ایی بودم

که سوخته به دنیا آمد

در روزهای جنگ

در خنکای شط  و رنجی
که مدام در خانه های سفید و سیاه می چرخد

مثل سرباز سیاهی که مات می ماند به تنهایی شاه تاریکش در
محاصره ی چند وزیر

. . .

. . .

. . .

چقدر پیر شده ایی خدا

خستگی ات از پشت ماه پیداست

تنها کسی حوصله ندارد به روی خودش / به خودت   بیاورد

 کافی نیست ؟

نمیخواهی در خانه ایی سیاه با هم بنشینیم

سیگار برگ به برگ تاریخ مهره هایت را دود کنیم

که یا سپید بودند و پیامبر

یا سیاه و ابلیس . .  

بیا کنار هم بنشینیم

فکر کنیم . . . فکر کنیم . . . فکر کنیم

شاید بازی بهتری به فکرمان برسد


نویسنده : hamzeh salehi ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۱٢


شانه به شانه ام نمی آید خیابان و خواب

دلم سر رفته از لبه های شاهرگم

هر چه می دوم به هوا

                       نمی رسم ، صدایم 

                                        نفس می زند پشت راهی که . . .

                                                                                     رفت

 

بیا ازیاد هم برویم شهر

تو به هر کجا و من به قرینه اش

حالا که این جدول وسیع با هیچ حرفی ملایمی پر نمی شود 

و ما هر چه از کنار هم می گذریم

به خیابان خنده رویی نمی رسیم

تا چاله های گونه اش را از سایه هامان لبریز کنیم

 

از من نپرس

 نپرس از من آیا در انتهای دنیا گرسنه ایی هست

که در ظروف زمان

 افعال منفی رایج را صرف نکند

 

نپرس آیا کوله ام را به زبان زمین کشیده ام

تا خاک

طعم دختران مرده ایی را به یاد بیاورد

که هر چه قبرستان بر اندامشان ریخته شد

باز هم انگشت های باریکشان پیدا بود

 

تنها بیا از یاد هم برویم

بی آنکه جوخه ی اعدامت را به رخم بکشی

که من دیگر نیمه های پر اسلحه ات  را هم دیده ام

                                                             و نترسیده ام

بیا جناب !

جناب شهر !

باید به بی سیم آخر بزنیم

حفره های دستبندت را از ساعدم بتکانی

کمربند کفشهایم را پس بدهی

 به لحظه ی تحویلم بیایی

اما تفتیش کوله ام را به راهبندان گرسنه ببخش

که در کشاله ی تاریخ منتظرند

 

شانه به شانه ام

                     نمی آید خیابان و خواب

هرچه می دوم

                    به هوا نمی رسم

چه کسی می داند که تا انتهای دنیا چند بدن فاصله مانده

حالا که صدای مرده ایی  لاله های گوشم را

                                   برای آرامگاه متروکه اش می چیند :

 

 

                                      " آنها حافظه ی معیوبی داشتند

                                         همه  را " تو " خطاب می کردند

                                         بی آنکه ببیند

                                         چشمهای کداممان از فرط درد بسته است "

 

 

 


نویسنده : hamzeh salehi ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٥


(١٣۵٧ )

 

پنکه در سقف پنجاه و هفت  . . .

شهر در صفحه های گرام . . .

                          . . .

این چه همهمه ای ست . . . بین همه ؟

 

بانوی خسته نباشید !

با عطر سیگار و اندام محترم

این شاره ی سرخ مگر لذت انزال تیر نیست در سپیدی سینه ات ؟

پس سکوت پلک و سنگینی خواب چرا ؟

 

سر به هوای تند بیرون گرم نکردم و نوش

یادت فراموشم نمی شود و اشک

بانو !

آیا ما هنوز برادریم ؟

حتی با لبهای لاله زار تو و لبخند تار من ؟ 

تو بگو 

 برقص برایم

 صدایم کن رفیق !

پیش از آنکه سل از رخنه های این کافه ی تعطیل به پایه های ما بپیچد

و احتمال الکل از شیشه های همسایه به صفر برسد

 . . .

. . .

. . .

(١٣۶٧)

 

پنکه در سقف پنجاه و هفت می چرخد

عرق کافه خشک می شود با خرده های بطری

من غریق تو اَم در فریادهای خفه در استخوانت

و مشت گره خورده ام اندازه ی قلب تو نیست

و ساعدم سرخرگت

بانو !

پلکت را نگهدار !

حالا چه کسی خون این شهر را به سرمهای سرد می ریزد

تو بگو

پودهای شالم را به چند میدان مجروح بپیچم ؟

چه کنم ؟

 

چقدر گفتم : بیا بانو ، برادرم !

دستت را از این سنگ ها بگیر و دهانت را

که کلاغهای بهشت زهرا به تو فکر می کنند

چقدر برادرت ماندم ؟

حتی به رغم شهر

حتی به رغم رقص ارزان و دود

چال چانه ام ، چال گونه ات ، گود خاطرات است ، یادت را برایم بیاور بانو !

 نخواب با رنگ پریده ات !

که دنیا هنوز همان زرده ی نیم بند است

و تنها ما کمی روزنامه تر شده ایم ، همین !

. . .

. . .

. . .

(١٣٧٧)

 

شهر در صفحه ی گرام ، در تاریکی محض می چرخد

خون از ترک عینک های دودی

دود از دهانها

و جیب عجیب کلاغ های بهشت زهرا

چه زمستان عمیقی بانو !

 

(١٣٨٧)

 

چسب زخم پیراهنت را باز کرده ام که قلبت کمی هوا بخورد

 

دعایی در گودی دستهایم می لرزد که ماهی مسلولی است

 

از کافه ام کاف مانده و از گرام ، گاف بزرگی

 

فصل در لیوان معمولی سال آب می شود

 

بیا بانو ، برادرم ، رفیق !

می خواهم آخرین تار این شال را به نام تو بنوازم

قبل از اینکه لبهای لاله زارت تیره شود

قبل از اینکه بخشکیم

و قسمت عنکبوتی شویم

که دارد تمام شهر را در تار بلندی

به تسبیح می کشد


نویسنده : hamzeh salehi ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۱۱/۳


کسی

کسی فریادت را از تن صبح بیرون نمی کشد

انگار هیچ خدایی متعلق به تو نبوده ، نیست ، حتی اگر مچاله ، با گوشه های گم !

 ریه هایت رکیک ترین ذرات هوا را هم سوزانده اند . . .

 

به یاد بیاور ! در این ترکیب درد و مرگ ،  به یاد بیاور !

تن ات را که شمع مچاله ای بود در حوضچه ای شور

به جهان فکر کردی و رنگ

و رَحِمی تاریک ،  به سکوت تو بارید

به یاد بیاور !  

درد زنی که تو را تزریق کرد

از بین رانهایش

با نیش مبهمی به سبابه ی زمین . . .

. . .

گریه کردی

بی آنکه بدانی جهان جای بهانه گرفتن نیست

 

ریه هایت رکیک ترین ذرات هوا را هم سوزانده اند

تو اما خوشحالی که نگاهت

در آخرین لحظات بلعیده شدن

تصویر محوی از آسمان را دزدیده است . . .

 

زمین خوردی به جای شیر

ضربانت جدی تر شد

به صدایت موی مردانه چسبید . . .

زمین به ضرب خط کشی بلند در گود جهان می چرخید

 

به استخوانهای جویده ات فکر نکن

به تکه های بلعیده شده ات . . .

مرگ تنها شطرنج سرخی است که از روی تو می پرد

بی آنکه بفهمی

و مهره هایت را برای تسبیح جدیدش بیرون می کشد

 

آنها اخم کرده بودند

وقتی که حرف می زدی به صورت شب

و صدایت ناخن به شیشه های چرب می کشید

آنها اخم کرده بودند

و بغض دندانهای سرخشان بیشتر می شد

 

تکه های تن ات بوی مداد میدهد ، بوی حرف

در جمجمه ات گزارشی تکه تکه می شود

داس مرگ شامه ی تیزی دارد

به قلبت بخند !

سکوت عمیق ،  نزدیک است

 

مسیری در تو حل شد از فریاد و روح

و حرف از لا به لای انگشتهایت بیرون ریخت . . .

زمان از تن ات گذشت

و از تکه های حنجره ی چند هم صدا

و حالا . . .

و حالا . . .

آب از لبان آسیاب به نوبت تو می چکد . . .

آنها نام تو را با دهان بسته فریاد زده اند

 

باید به تاریک ترین کوچه ها می زدی

سرت را بالا نمی آوردی

کسی که با چشمهای سرخ و گرسنه مراقب تو بود

دندانهایش را به رد پای تو می کشید

و بزاق سبزش را . . .

باید به تاریک ترین کوچه ها می زدی

 

* * *

 

ریه هایت . . .

 رکیک ترین ذرات هوا را هم . . .

 سوزانده اند . . .

اما تو می خندی ! می خندی ! می خندی و میدانی

جهان از کمر به تو چسبیده است تو از کمر به جهان

و روزی دوباره از سبابه ات جوانه خواهی زد

وقتی رَحِمی تاریک صدایت بزند . . .

با درد !

 


نویسنده : hamzeh salehi ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٩/٢٢