کسی
کسی فریادت را از تن صبح بیرون نمی کشد
انگار هیچ خدایی متعلق به تو نبوده ، نیست ، حتی اگر مچاله ، با گوشه های گم !
ریه هایت رکیک ترین ذرات هوا را هم سوزانده اند . . .
به یاد بیاور ! در این ترکیب درد و مرگ ، به یاد بیاور !
تن ات را که شمع مچاله ای بود در حوضچه ای شور
به جهان فکر کردی و رنگ
و رَحِمی تاریک ، به سکوت تو بارید
به یاد بیاور !
درد زنی که تو را تزریق کرد
از بین رانهایش
با نیش مبهمی به سبابه ی زمین . . .
. . .
گریه کردی
بی آنکه بدانی جهان جای بهانه گرفتن نیست
ریه هایت رکیک ترین ذرات هوا را هم سوزانده اند
تو اما خوشحالی که نگاهت
در آخرین لحظات بلعیده شدن
تصویر محوی از آسمان را دزدیده است . . .
زمین خوردی به جای شیر
ضربانت جدی تر شد
به صدایت موی مردانه چسبید . . .
زمین به ضرب خط کشی بلند در گود جهان می چرخید
به استخوانهای جویده ات فکر نکن
به تکه های بلعیده شده ات . . .
مرگ تنها شطرنج سرخی است که از روی تو می پرد
بی آنکه بفهمی
و مهره هایت را برای تسبیح جدیدش بیرون می کشد
آنها اخم کرده بودند
وقتی که حرف می زدی به صورت شب
و صدایت ناخن به شیشه های چرب می کشید
آنها اخم کرده بودند
و بغض دندانهای سرخشان بیشتر می شد
تکه های تن ات بوی مداد میدهد ، بوی حرف
در جمجمه ات گزارشی تکه تکه می شود
داس مرگ شامه ی تیزی دارد
به قلبت بخند !
سکوت عمیق ، نزدیک است
مسیری در تو حل شد از فریاد و روح
و حرف از لا به لای انگشتهایت بیرون ریخت . . .
زمان از تن ات گذشت
و از تکه های حنجره ی چند هم صدا
و حالا . . .
و حالا . . .
آب از لبان آسیاب به نوبت تو می چکد . . .
آنها نام تو را با دهان بسته فریاد زده اند
باید به تاریک ترین کوچه ها می زدی
سرت را بالا نمی آوردی
کسی که با چشمهای سرخ و گرسنه مراقب تو بود
دندانهایش را به رد پای تو می کشید
و بزاق سبزش را . . .
باید به تاریک ترین کوچه ها می زدی
* * *
ریه هایت . . .
رکیک ترین ذرات هوا را هم . . .
سوزانده اند . . .
اما تو می خندی ! می خندی ! می خندی و میدانی
جهان از کمر به تو چسبیده است تو از کمر به جهان
و روزی دوباره از سبابه ات جوانه خواهی زد
وقتی رَحِمی تاریک صدایت بزند . . .
با درد !


نظرات () لینک مطلب